<>آپلود عکس تا یار که را خواهد ...


***

****
شهر ِ وبلاگ ها اگر چه سوت و کوره، اما آدماش کماکان پرشور و سر زنده هستن و نفس میکشن ...

سکوت وبلاگ ها یه جُزام ِ مجازی و بس! تو دنیای واقعی و ادماش معنایی نداره وقتی...

خط ِ دل عزیز خبر داد که شنبه تهرانه و نمایشگاه... با اینکه وقتم خیلی پر بود :دی اما برنامه ها رو هماهنگ کردم و شنبه پیش به سوی نمایشگاه کتاب 93

یه قرار وبلاگی جمع و جور بعد از مدت ها...

شرح ریز وقایع رو زهرای عزیز و خوش قولم اینجا نوشتن :

 http://ghasedak001.blogfa.com/post-527.aspx

در نتیجه منم از خدا خواسته دیگه تکرارش نمیکنم... :))

فقط موردی میگم:

- اعتراف میکنم بانوی عزیز و دوست داشتنی که با اسم "خط ِ دل" میشناختمش خیلی دوست داشتنی تر،مهربون تر،دلنشین تر و خاکی تر از تصورم بود... عزیزی که وقتی دیدمش واقعا انگار سالها بود میشناختمش... چقدر دلم میخواست بشینم یه دل سیر فیس تو فیس باهاش حرف بزنم...

- عمو خط دل، همسر دوست جان... اولا تشکر بابت همه زحمت ها... ماشاالله لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم به صبر و شکیبایی شون... خیلی شرمنده شدیم 

- محمد دوست داشتنی... کوچولوی با نمکی که فقط باید گرفت چلوندش،و سپس بلعید :)) خدا رو شاکرم که منو چنگ ننداخت!!! حس بی نظیری بود شستن صورتش و خیس کردن موهای خوشگلش... چشممان کف ِ پات بچه جان...

- دوست جون ِ قاصدک مهر خیلی دمت گرم، ینی من اگه اون همه بی خوابی میکشیدم همه دوستان رو از شدت بی اعصابی له میکردم!!! خود قاصدک مهرم که عشقه اصن

- قاصدکم... زهرا_ض... بمیری ینی! اینقد تو مترو شهدا روی اون کپسول اتشنشانی ها رو -از شدت بیکاری- خوندم،الان کاملا مسلطم برا خاموش کردن اتیش :| 

- چقد گرم بود... چقد آب خوردیم...

- عکس دسته جمعی مون عالی شد...

- اعتراف میکنم حامد عکسری رو خیلی کم میشناختم و کاظم بهمنی رو اصن نمیشناختم!!! اما موقع امضای کتابم اصن به روی خودم نیاوردم!! خخخخخخ

- ناراحتم از همه تون که یه تعارف نزدین کف شبستان لیز لیز بازی کنیم...!!

- یه نتیجه ای که گرفتیم با یکی از دوستان،این بود که دفعه بعد قرار وبلاگی رو مختلط برگزار کنیم،صرفا جهت بار کِشی!!

- خاطرات عزت شاهی رو میشنوم دلم برا زهرا میسوزه :))))

- چقد پله داشت مصلی :|

- ذوق مرگ شدم از نوشته ی خط دل عزیزم اول کتاب...

- همین دیه


+ دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 در ساعت 0:2 محبوبــ ِ یار |


کلیپ ُ نگاه میکنم،

کنار پیکر شهید چند تا زن ایستادن و با اقتدار با شهیدشون صحبت میکنن...

عربی صحبت میکنن،

احتمالا لبنانین بخاطر پرچم حزب الله...

چیز زیادی نمیفهمم جز اسم حضرت زهرا و امام حسین...

یه جوری با پیکر بی جون شهید صحبت میکنن که انگار واقعا ایمان دارن به این ایه که شهدا زنده ن...

خانوم جَوون که صورتشو میذاره روی صورت شهید و میگه "لبیک یا زینب" دلم میخواد بمیرم...


+ به همه بی معرفتیام دروغ رو هم اضافه کن،بابی انت و امی های من فقط لفظ ِ،  من دلشو ندارم بخاطر زینب(س) ات از پدرم،از مادرم،از همسرم،از برادرم و از جونم بگذرم... چقدر من ُ اذیت میکنه این وابستگی ها...

++ امشب، شب های ماه رجب خیلی التماس دعا



 


+ چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 در ساعت 13:42 محبوبــ ِ یار |

خدایا...

هنوز از صدای گریه اش پشت تلفن قلبم داره تند تند میزنه...

بچه ها دعا کنین یه مامان ِ گل رو که الان بیمارستانه...

امن یجیب...

حمد...

الهی بفاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

خییییییییلی دعا کنین

خیلی....

+ سه شنبه نهم اردیبهشت 1393 در ساعت 13:53 محبوبــ ِ یار


شوعر جانُ بردیم دکتر ِ چِش

دکتر براش قطره داده و عینک!!!

البته شماره عینکش خیلی کمه،صرفا همینطوری گرفتیم :|

موقع ریختن قطره من میشم ننه! اوشون میشن پسر بچه شیطون که باید به زور قطره ریخت تو چشش!!

هر بارم میگه نمیشه نریزی؟ دهنم تلخ میشه :(

من: با لحن جلادگونه... نع!! چشتو باز کن

بعد هماهنگ میکنه که قطره رو روی مردمک چشمم نریز!!! منم میگم باشه و زارت قطره رو میچکونم رو سیاهی ِ چشش!!

خخخخخخ عاقا یه کیفی میده هاااا

تازشم هر بار مثلا حواسم نیس،ناخنامو میکنم تو چشش که نبنده چششو :))))


تا تو قطره میچکی کار من آه کردن است

ای به فدای عمه ات،این چه قطره ریختن است


خخخخخخخخخ


+ دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 در ساعت 15:35 محبوبــ ِ یار |